تبليغاتX
لافکادیو
پس مانده های یک بغل نامه
چه میگویی پشت پنجره؟

لبخند بزن....

... بی منت لب خوانی.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 8:48  توسط لافکادیو  | 

مرد نفس نفس زنان پرسید:

تو که از مرده نمی ترسی؟

پسر که سر مرد را بغل کرده بود با چشمهای پر از اشک سر تکان داد که : نه

و مرد .....

با خیال راحت ...

مُرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 15:20  توسط لافکادیو  | 

بگذار  روی صورتم سُر بخورد....

بر ندارش...

تو را به خدا...

زمین نریز...

حیف نگاهت نیست؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 17:19  توسط لافکادیو  |