|
پس مانده های یک بغل نامه
|
لبخند بزن....
... بی منت لب خوانی.
تو که از مرده نمی ترسی؟
پسر که سر مرد را بغل کرده بود با چشمهای پر از اشک سر تکان داد که : نه
و مرد .....
با خیال راحت ...
مُرد.
بر ندارش...
تو را به خدا...
زمین نریز...
حیف نگاهت نیست؟